دیوان شعر - روانشناسی
X
تبلیغات
رایتل
دیوان شعر  
w w w . T e h r a n . i c t r a d . c o m

لحظه دیدار نزدیک است .

باز من دیوانه ام، مستم .

باز می لرزد، دلم، دستم .

باز گویی در جهان دیگری هستم .

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !

های ! نپریشی صفای زلفم را، دست!

آبرویم را نریزی، دل !

- ای نخورده مست -

 لحظه دیدار نزدیک است


 

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما

گرد بام و در من

 بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

 برو آنجا که تو را منتظرند

 قاصدک

در دل من همه کورند و کرند

 دست بردار ازین در وطن خویش غریب

 قاصد تجربه های همه تلخ

 با دلم می گوید

 که دروغی تو ، دروغ

 که فریبی تو. ، فریب

 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای

 راستی ایا رفتی با باد ؟

با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای

راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟

 قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

 در دلم می گریند

............................

گفت و گو

... باری ، حکایتی ست

حتی شنیده ام

 بارانی آمده ست و به راه اوفتاده سیل

 هر جا که مرز بوده و خط ،‌پک شسته است

 چندان که شهربند قرقها شکسته است

 و همچنین شنیده ام آنجا

باران بال و پر

 می بارد از هوا

 دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست

 کوته شده ست فاصله ی دست و آرزو

 حتی نجیب بودن و ماندن ، محال نیست

 بیدار راستین شده خواب فسانه ها

 مرغ سعادتی که در افسانه می پرید

هر سو زند صلا

 کای هر کئی ! بیا

 زنبیل خویش پر کن ، از آنچت آرزوست

و همچنین شنیده ام آنجا

چی ؟

لبخند می زنی ؟

من روستاییم ، نفسم پاک و راستین

 باور نمی کنم که تو باور نمی کنی

آری ، حکایتی ست

 شهری چنین که گفتی ، الحق که ایتی ست

 اما

 من خواب دیده ام

 تو خواب دیده ای

او خواب دیده است

ما خواب دی...ـ

بس است

..............................

پیغام

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی

 هر چه برگم بود و بارم بود

 هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود

 هر چه یاد و یادگارم بود

 ریخته ست

 چون درختی در زمستانم

 بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود

دیگر کنون هیچ مرغ پیر یا کوری

 در چنین عریانی انبوهم ایا لانه خواهد بست ؟

دیگر ایا زخمه های هیچ پیرایش

 با امید روزهای سبز اینده

 خواهدم این سوی و آن سو خست ؟

چون درختی اندر اقصای زمستانم

 ریخته دیری ست

 هر چه بودم یاد و بودم برگ

 یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن

 برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن

یاد رنج از دستهای منتظر بردن

برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن

ای بهار همچجنان تا جاودان در راه

 همچنان ا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر

 هرگز و هرگز

 بربیابان غریب من

 منگر و منگر

 سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر ،‌خوشتر

 بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو

تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من

 همچنان بگذار

تا درود دردنک اندهان ماند سرود من

............................

وداع

سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد

 با شب خلوت به خانه می روم

 گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند

 خلوت شب آنها را دنبال می کند

و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید

من او را به جای همه بر می گزینم

و او می داند که من راست می گویم

او همه را به جای من بر می گزیند

 و من می دانم که همه دروغ می گویند

چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل

بر گزیننده ی دروغها

 صدای گامهای سکوت را می شنوم

 خلوتها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند

 سکوت گریه کرد دیشب

سکوت به خانه ام آمد

 سکوت سرزنشم داد

 و سکوت سکت ماند سرانجام

 چشمانم را اشک پر کرده است

.....................................

غزل 2

تا کند سرشار شهدی خوش هزاران بیشه ی کندوی یادش را

 می مکید از هر گلی نوشی

بی خیال از آشیان سبز ، یا گلخانه ی رنگین

 کان ره آورد بهاران است ، وین پاییز را ایین

می پرید از باغ آغوشی به آغوشی

 آه ، بینم پر طلا زنبور مست کوچکم اینک

 پیش این گلبوته ی زیبای داوودی

 کندویش را در فراموشی تکانده ست ، آه می بینم

 یاد دیگر نیست با او ، شوق دیگر نیستش در دل

 پیش این گلبوته ی ساحل

 برگکی مغرور و باد آورده را ماند

 مات مانده در درون بیشه ی انبوه

بیشه ی انبوه خاموشی

پرسد از خود کاین چه حیرت بارافسونی ست ؟

 و چه جادویی فراموشی ؟

 پرسد از خود آنکه هر جا می مکید از هر گلی نوشی

....................................................

پیامی از آن سوی پایان

 اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است

 بالهامان سوخته ست ،‌ لبها خاموش

نه اشکی ، نه لبخندی ،‌و نه حتی یادی از لبها و چشمها

 زیرک اینجا اقیانوسی ست که هر بدستی از سواحلش

 مصب رودهای بی زمان بودن است

 وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نیستی

 همه خبرها دروغ بود

و همه ایاتی که از پیامبران بی شمار شنیده بودم

بسان گامهای بدرقه کنندگان تابوت

از لب گور پیشتر آمدن نتوانستند

 باری ازین گونه بود

 فرجام همه گناهان و بیگناهی

 نه پیشوازی بود و خوشامدی ،‌نه چون و چرا بود

 و نه حتی بیداری پنداری که بپرسد : کیست ؟

زیرک اینجا سر دستان سکون است

در اقصی پرکنه های سکوت

 سوت ، کور ، برهوت

حبابهای رنگین ، در خوابهای سنگین

چترهای پر طاووسی خویش برچیدند

و سیا سایه ی دودها ،‌در اوج وجودشان ،‌گویی نبودند

 باغهای میوه و باغ گل های آتش رافراموش کردیم

 دیگر از هر بیم و امید آسوده ایم

گویا هرگز نبودیم ،‌نبوده ایم

هر یک از ما ، در مهگون افسانه های بودن

 هنگامی که می پنداشتیم هستیم

خدایی را ، گرچه به انکار

 انگار

با خویشتن بدین سوی و آن سوی می کشیدیم

اما کنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست

 زیرام خدایان ما

 چون اشکهای بدرقه کنندگان

بر گورهامان خشکیدند و پیشتر نتوانستند آمد

 ما در سایه ی آوار تخته سنگهای سکوت آرمیده ایم

 گامهامان بی صداست

 نه بامدادی ، نه غروبی

 وینجا شبی ست که هیچ اختری در آن نمی درخشد

نه بادبان پلک چشمی، نه بیرق گیسویی

اینجا نسیم اگر بود بر چه می وزید ؟

 نه سینه ی زورقی ، نه دست پارویی

 اینجا امواج اگر بود ، با که در می آویخت ؟

 چه آرام است این پهناور ، این دریا

دلهاتان روشن باد

 سپاس شما را ، سپاس و دیگر سپاس

بر گورهای ما هیچ شمع و مشعلی مفروزید

 زیرا تری هیچ نگاهی بدین درون نمی تراود

 خانه هاتان آباد

 بر گورهای ما هیچ سایبان و سراپرده ای مفرازید

 زیرا که آفتاب و ابر شما را با ما کاری نیست

 و های ،‌ زنجره ها ! این زنجموره هاتان را بس کنید

اما سرودها و دعاهاتان این شبکورها

که روز همه روز ،‌و شب همه شب در این حوالی به طوافند

بسیار ناتوانتر از آنند که صخره های سکوت را بشکافند

 و در ظلمتی که ما داریم پرواز کنند

 به هیچ نذری و نثاری حاجت نیست

 بادا شما را آن نان و حلواها

 بادا شما را خوانها ، خرامها

ما را اگر دهانی و دندانی می بود ،‌در کار خنده می کردیم

 بر اینها و آنهاتان

 بر شمعها ، دعاها ،‌خوانهاتان

در آستانه ی گور خدا و شیطان ایستاده بودند

 و هر یک هر آنچه به ما داده بودند

 باز پس می گرفتند

آن رنگ و آهنگها، آرایه و پیرایه ها ، شعر و شکایتها

 و دیگر آنچه ما را بود ،‌بر جا ماند

 پروا و پروانه ی همسفری با ما نداشت

 تنها ، تنهایی بزرگ ما

که نه خدا گرفت آن را ، نه شیطان

با ما چو خشم ما به درون آمد

 کنون او

 این تنهایی بزرگ

با ما شگفت گسترشی یافته

 این است ماجرا

 ما نوباوگان این عظمتیم

و راستی

 آن اشکهای شور ،‌زاده ی این گریه های تلخ

 وین ضجه های جگرخراش و درد آلودتان

 برای ما چه می توانند کرد ؟

 در عمق این ستونهای بلورین دلنمک

 تندیس من های شما پیداست

 دیگر به تنگ آمده ایم الحق

 و سخت ازین مرثیه خوانیها بیزاریم

زیرا اگر تنها گریه کنید ، اگر با هم

 اگر بسیار اگر کم

در پیچ و خم کوره راههای هر مرثیه تان

 دیوی به نام نامی من کمین گرفته است

 آه

 آن نازنین که رفت

 حقا چه ارجمند و گرامی بود

 گویی فرشته بود نه آدم

در باغ آسمان و زمین ، ما گیاه و او

 گل بود ، ماه بود

 با من چه مهربان و چه دلجو ، چه جان نثار

او رفت ، خفت ،‌ حیف

 او بهترین ،‌عزیزترین دوستان من

 جان من و عزیزتر از جان من

 بس است

 بسمان است این مرثیه خوانی و دلسوزی

ما ، از شما چه پنهان ،‌دیگر

 از هیچ کس سپاسگزار نخواهیم بود

 نه نیز خشمگین و نه دلگیر

 دیگر به سر رسیده قصه ی ما ،‌مثل غصه مان

این اشکهاتان را

 بر من های بی کس مانده تان نثار کنید

 من های بی پناه خود را مرثیت بخوانید

 تندیسهای بلورین دلنمک

اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است

 و آوار تخته سنگهای بزرگ تنهایی

مرگ ما را به سراپرده ی تاریک و یخ زده ی خویش برد

بهانه ها مهم نیست

 اگر به کالبد بیماری ، چون ماری آهسته سوی ما خزید

و گر که رعدش رید و مثل برق فرود آمد

 اگر که غافل نبودیم و گر که غافلگیرمان کرد

پیر بودیم یا جوان ،‌بهنگام بود یا ناگهان

هر چه بود ماجرا این بود

 مرگ ، مرگ ، مرگ

ما را به خوابخانه ی خاموش خویش خواند

 دیگر بس است مرثیه ،‌دیگر بس است گریه و زاری

 ما خسته ایم ، آخر

 ما خوابمان می اید دیگر

 ما را به حال خود بگذارید

اینجا سرای سرد سکوت است

ما موجهای خامش آرامشیم

 با صخره های تیره ترین کوری و کری

 پوشانده اند سخت چشم و گوش روزنه ها را

 بسته ست راه و دیگر هرگز هیچ پیک وپیامی اینجا نمی رسد

 شاید همین از ما برای شما پیغامی باشد

 کاین جا نهمیوه ای نه گلی ، هیچ هیچ هیچ

 تا پر کنید هر چه توانید و می توان

 زنبیلهای نوبت خود را

از هر گل و گیاه و میوه که می خواهید

 یک لحظه لحظه هاتان را تهی مگذارید

 و شاخه های عمرتان را ستاره باران کنید

.....................................

گله

شب خامش است و خفته در انبان تنگ روی

 شهر پلید کودن دون ، شهر روسپی

ناشسته دست و رو

برف غبار بر همه نقش و نگار او

 بر یاد و یادگارش ، آن اسب ، آن سوار

 بر بام و بر درختش ، و آن راه و رهسپار

 شب خاموش است و مردم شهر غبار پوش

 پیموده راه تا قلل دور دست خواب

 در آرزوی سایه ی تری و قطره ای

 رؤیای دیر باورشان را

 کنده است همت ابری ، چنانکه شهر

 چون کشتی شده ست ، شناور به روی آب

شب خامش است و اینک ، خاموشتر ز شب

ابری ملول می گذرد از فراز شهر

دور آنچنانکه گویی در گوشش اختران

 گویند راز شهر

 نزدیک آنچنانک

گلدسته ها رطوبت او را

 احساس می کنند

 ای جاودانگی

 ای دشتهای خلوت وخاموش

 باران من نثار شما باد

......................................

برای دخترکم لاله و آقای مینا

با دستهای کوچک خوش

بشکاف از هم پرده ی پاک هوا را

 بشکن حصار نور سردی را که امروز

 در خلوت بی بام و در کاشانه ی من

پر کرده سر تا سر فضا را

با چشمهای کوچک خویش

کز آن تراود نور بی نیرنگ عصمت

کم کم ببین این پر شگفتی عالم ناآشنا را

 دنیا و هر چیزی که در اوست

 از آسمان و ابر و خورشید و ستاره

از مرغها ، گلها و آدمها و سگها

 وز این لحاف اپره پاره

 تا این چراغ کور سوی نیم مرده

 تا این کهن تصویر من ، با چشمهای باد کرده

 تا فرش و پرده

کنون به چشم کوچک تو پر شگفتی ست

 هر لحظه رنگی تازه دارد

خواند به خویشت

فریاد بی تابی کشی ، چون شیهه ی اسب

وقتی گریزد نقش دلخواهی ز پیشت

 یا همچو قمری با زبان بی زبانی

محزون و نامفهوم و گرم ، آواز خوانی

 ای لاله ی من

تو می توانی ساعتی سر مست باشی

با دیدن یک شیشه ی سرخ

یا گوهر سبز

اما من از این رنگها بسیار دیدم

 وز این سیه دنیا و هر چیزی که در اوست

از آسمان و ابر و آدمها و سگها

 مهری ندیدم ، میوه ای شیرین نچیدم

وز سرخ و سبز روزگاران

 دیگر نظر بستم ، گذشتم ، دل بریدم

دیگر نیم در بیشه ی سرخ

یا سنگر سبز

 دیگر سیاهم من ، سیاهم

دیگر سپیدم من ، سپیدم

وز هرچه بود و هست و خواهد بود ، دیگر

 بیزارم و بیزار و بیزار

نومیدم و نومید و نومید

هر چند می خوانند امیدم

 نازم به روحت ، لاله جان ! با این عروسک

تو می توانی هفته ای سرگرم باشی

تا در میان دستهای کوچک خویش

 یک روز آن را بشکنی ، وز هم بپاشی

 من نیز سبز و سرخ و رنگین

 بس سخت و پولادین عروسکها شکستم

 و کنون دگر سرگشته و ولگرد و تنها

چون کولیی دیوانه هستم

ور باده ای روزی شود ، شب

 دیوانه مستم

 من از نگاهت شرم دارم

 امروز هم با دستخالی آمدم من

 مانند هر روز

نفرین و نفرین

بر دستهای پیر محروم بزرگم

اما تو دختر

 امروز دیگر هم بمک پستانکت را

بفریب با آن

کام و زبان و آن لب خندانکت را

و آن دستهای کوچکت را

سوی خدا کن

 بنشین و با من « خواجه مینا » را دعا کن

......................................

یاد

 هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز

 آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود

من بودم و توران و هستی لذتی داشت

وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود

ماه از خلال ابرهای پاره پاره

چون آخرین شبهای شهریور صفا داشت

 آن شب که بود از اولین شبهای مرداد

بودیم ما بر تپه ای کوتاه و خاکی

در خلوتی از باغهای احمد آباد

هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز

پیراهنی سربی که از آن دستمالی

دزدیده بودم چون کبوترها به تن داشت

 از بیشه های سبز گیلان حرف می زد

آرامش صبح سعادت در سخن داشت

آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود

گاهی سکوتی بود ، گاهی گفت و گویی

با لحن محبوبانه ، قولی ، یا قراری

 گاهی لبی گستاخ ، یا دستی گنهکار

در شهر زلفی شبروی می کرد ، آری

من بودم و توران و هستی لذتی داشت

آرامشی خوش بود ، چون آرامش صلح

 آن خلوت شیرین و اندک ماجرا را

روشنگران آسمان بودند ، لیکن

بیش از حریفان زهره می پایید ما را

وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود

آن خلوت از ما نیز خالی گشت ، اما

بعد از غروب زهره ، وین حالی دگر داشت

او در کناری خفت ، من هم در کناری

در خواب هم گویا به سوی ما نظر داشت

ماه از خلال ابرهای پاره پاره

......................................

پرنده ای در دوزخ

نگفتندش چو بیرون می کشاند از زادگاهش سر

 که آنجا آتش و دود است

نگفتندش : زبان شعله می لیسد پر پاک جوانت را

همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است

نگفتندش : نوازش نیست ، صحرا نیست ، دریا نیست

همه رنج است و رنجی غربت آلود است

پرید از جان پناهش مرغک معصوم

درین مسموم شهر شوم

پرید ، اما کجا باید فرود اید ؟

نشست آنجا که برجی بود خورده بآسمان پیوند

در آن مردی ، دو چشمش چون دو کاسه ی زهر

به دست اندرش رودی بود ، و با رودش سرودی چند

 خوش آمد گفت درد آلود و با گرمی

به چشمش قطره های اشک نیز از درد می گفتند

ولی زود از لبش جوشید با لبخندها ، تزویر

تفو بر آن لب و لبخند

پرید ، اما دگر ایا کجا باید فرود اید ؟

نشست آنجا که مرغی بود غمگین بر درختی لخت

 سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ ، اما

چه داند تنگدل مرغک ؟

عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می پخت

 پرید آنجا ، نشست اینجا ، ولی هر جا که می گردد

غبار و آتش و دود است

نگفتندش کجا باید فرود اید

همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است

دلش می ترکد از شکوای آن گوهر که دارد چون

صدف با خویش

 دلش می ترکد از این تنگنای شوم پر تشویش

چه گوید با که گوید ، آه

کز آن پرواز بی حاصل درین ویرانه ی مسموم

چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش

همه پرهای پکش سوخت

کجا باید فرود اید ، پریشان مرغک معصوم ؟

..................................................

سه شب

نخستین

 روزنه ای از امید ، گرم و گرامی

 روشنی افکنده باز بر دل سردم

 دایم از آن لذتی که خواهم آمد

مستم و با سرنوشت بد به نبردم

 تا بردم گاهگاه وسوسه با خویش

 کای دله دل ! چشم ازین گناه فرو پوش

یاد گناهان دلپذیر گذشته

بانگ برآرد که : ای شیطان ! خاموش

وسوسه ی تو به در دلم نکند راه

 توبه کند ، آنکه او گنه نتواند

 گرگم و گرگ گرسنه ام من و گویم

 مرگ مگر زهر توبه ام بچشاند

 دومین

باز شب آمد ، حرمسرای گناهان

 باز در آن برگ لاله راه نکردیم

وای دلا ! این چه بی فروغ شبی بود

حیف ، گذشت امشب و گناه نکردیم

ای لب گرم من ! ای ز تف عطش خشک

 باش که سیرت کنم ز بوسه ی شاداب

 از لب و دندان و چهره ای که بر آنها

رشک برد لاله و ستاره و مهتاب

اخترکان ! شب بخیر ، خسته شدم باز

 بسترم از انتظار خسته تر از من

 خسته ام ، اما خوشم که روح گناهان

 شاد شود ، شاد ، تا شب دگر از من

 آخرین

 مست شعف می روم به بسترم امشب

 بر دو لبم خنده ، تا که خنده کند روز

 باز ببینم سعادت تو چه قدر است

 بستر خوشبختم ! ای ... بستر پیروز

......................................

در میکده

در میکده ام : چون من بسی اینجا هست

 می حاضر و من نبرده ام سویش دست

باید امشب ببوسم این ساقی را

 کنون گویم که نیستم بیخود و مست

در میکده ام دگر کسی اینجا نیست

 واندر جامم دگر نمی صهبا نیست

مجروحم و مستم و عسس می بردم

 مردی ، مددی ، اهل دلی ، ایا نیست

جمع آوری : خانم مقدم

   @number       @number